Geunyang ²
*عکسهای سوم و چهارم برای صبحان، داشت بارون میاومد، کل منطقه رو هم یه مه غلیظی فراگرفته بود. شب اون منظره قشنگتره چون نور میافته توی مزرعه...*
1. دلم میخواد بنویسم، اما مغزم خیلی وقته خاموشه. فهمیدم نوشتن یک معجزهست، وقتی ناراحتی، وقتی کسی نیست که حرفهاتو بهش بزنی، وقتی کلمات توی مغزت انبار میشن روی هم، وقتی خوشحالی و... اما حدود یک ربع همینجوری به کیبورد خیره شدم؛ چون نمیدونم چی باید بنویسم. امروز هیچ احساسی ندارم. همهی حرفهای جهان توی گلوم جمع شدن اما حتی حوصلهی حرف زدن رو هم ندارم. روتین نامظم و مسخرهای جدیدا دارم، سریال-غذا-خواب! اون وسطا شاید درس هم بخونم. امتحان های مجازی رو سرسری گرفتم واقعا... کتابی که داشتم میخوندم به امان خدا ول کردم. صبح تا شب پشت این میز نشستم و حتی به خودم زحمت نمیدم بیرونو نگاه کنم. هوا امروز خیلی خوب بود و هست. ریز ریز داره بارون میاد، دلم میخواد برم بیرون...
تا به خودم یه حرکتی بدم آفتاب درمیاد.
+بالاخره زحمت دادم به خودم و وقتی رفته بودیم باغ (منو به زور از خونه کشوندن بیرون) از شکوفههای درخت سیب (فکرکنم سیب باشه) عکس گرفتم. صورتی و نازن (❁´◡`❁)
2. بعد از تلاشهای فراوان یک پرتره درب و داغون تونستم از haein بکشم =))))))) [انصافا لب و دهنش خیلی شبیه شده، خود پرتره رو نمیذارم اما...]
بعد از جوانیمن، نونا خوشگله برام غذای خوب میخره (😂) رو دارم میبینم. این اسمشو بیشتر دوست دارم چون کاملا مربوط به سریاله وگرنه اسم اصلیش Something in the rainئه که معتقدم نمیاد بهش.
قسمت 9 یه جایی استپ کردم و نشستم با دقت ههاین رو بکشم، اصلا هم امتحان هندسه ندارم...

3.* به نظرتون باید بعد از دریافت این پیام "گفتم زشته پی ویت خیلی تهه ی پیامی بدم تو که منو دوست نداری😔" از ایشون (پست) چه واکنش صادقانهای داشته باشم؟ هاه!
4. اینجا هم دیگه مخاطبهاشو از دست داده فکر کنم، سگ پَر نمیزنه خداروشکر!
داشتم به بستن لایک و کامنت پستها فکر میکردم، از این حالت اکسپلور گونه اینجا خوشم نمیاد. باعث میشه هی دلم بخواد چک کنم ببینم چندنفر پستمو دیدن ندیدن. باعث میشه احساس ناکافی بودن بهم دست بده یکم...
دوست دارم نوشتههای بقیه رو بخونم ولی یه مدتی اگر سراغ سوشالمدیا نیام خوب میشه
هر بار نبودم و سر زدید، برید پستهای که شاید ندیدیدشون رو هم یه سری بزنید! =)
5. کتاب هایی که سفارش دادم 6 اردیبهشت میرسن و ما داریم برمیگردیم تهران. عشق شد-
6. دیروز دلم به حال خودم سوخت. فهمیدم خیلی تنهام و این حقیقت تلخ باعث شد برای بار هزارم الکی گریه کنم. زندگی واقعا جالبانگیزه >.<
7. به کسی که تولدمو تبریک نگفته و صرفا به پیامم توی دیلیام ریاکشن داده و وقتی حضوری دیدمش هم دهنشو وا نکرده یه تبریک خشک و خالی بگه؛ باید تولدشو تبریک بگم؟
9. فروردین فصل اول تدلسو دیده بودم و میخواستم بنویسم راجبش... حسش نیست ولی-
الان دارم 6تا سریالو باهم میبینم! برای اینکه 24 ساعتم رو پرکنن واقعا کافیان..
سریال We are all trying here که تازه اومده خیلی شاهکاره، بیشتر از حد انتظار واقعیه. تا الان 60 بار قلبم برای شخصیت اصلی ترک خورد از شدت واقعی بودن احساساتش. آقایی بازیگر خیلی خفنیه...
بعد از دیدن قسمت اول و دوم دارم به این دیالوگ فکر میکنم:
-هر کسی یه کلمهای داره که باعث میشه قلبش تند بزنه
اون کلمه چیه؟

*حرف زدیم باهم، نمیدونم چرا ولی انگار من این وسط دارم یه چیزیو اشتباه میفهمم. چرا انقدر پیچیده و درعین حال کَشکَکیهیشبیشاسیتنشسیت-
پ.ن: گِل بگیرن سایت سازمان سنجشو، از صبحه دهن منو صاف کرده. یدونه آپدیت هم نمیدن خرابشده رو.



