پاپیون سفید ၄၃
دیشب داشتم گریه میکردم به خاطر یه خبری که بهم رسید، برای یه آدمی که حتی نمیشناختمش. این اتفاق به طور متعدد توی این چهار پنج ساله افتاده به طبع... چقدر همه چیز ناعادلانهست =( فکر کنم شاید واسه همین این آهنگ معین رو الان گذاشتم...
همیشه توی انتخاب عنوان میلنگم و درنتیجه اولین چیزی که تو اتاق به چشمم خورد به رو برای عنوان نوشتم و هیچ ربطی محتوای پست نداره رسما...
داشتم با AI حرف میزدم یه لحظه احساس کردم ناراحت شده. یه چیزی رو اشتباه گفته بود و وقتی اعلام نارضایتی کردم جوابمو داد، تو اولین دیالوگش گفته بود «...من یه رباتم..» و واقعا دلم سوخت براش! (میدونم رباته، کاملا درسته که رباته و این مثل اینه که من بگم "من آدمم" و یکی ناراحت بشه و دلش برام بسوزه!!!) اِهِمممممم، بعد یهو یاد داستان «آدم آهنی و شاپرک» افتادم =) وای نمیدونم توی کتاب درسی کلاس چندم بود ولی خیلی براش گریه کردم... او مرا تروم عزیز صدا کرد. آدم آهنی توی وجودش احساس شکل گرفته بود، میخواست اون حرفهایی که دلش میخواست رو به بالبالی (اسم شاپرکهست) بگه نه اون چیزایی که براش برنامهریزی شده بود و.. میخواست ازش محافظت کنه اما نتونست 😭
غمی غیرقابل تحمل 😔😔
خیلی وقته بافتنی نبافتم، دلم تنگ شده. تابستون امسال هم فکر کنم همچین وقتی برای این کارا نداشته باشم. ="
تمام اردیبهشت رو صرف یللی تللی کردم. امتحاناتمون هم که رو هواست و فقط خدا خدا میکنم مجازی باشه همشون چون دهنم صاف میشه اگر بخوام درس های 9 ماه رو یه شبه بخونم! امروز حالا شاید همت کردم یه چیزی خوندم.
دیروز رو هم که کلا صرف انتقال فایل ها به سیستم کردم و به یک معجزه دست یافتم. برام خیلی مهمه که مثلا تاریخ ساخت فولدر همونی باشه که از اول بود و با کپی پیست کردن عوض نشه مثلا؛ خلاصه که حدود 1 ساعت دهن AI رو صاف کردم تا بالاخره یه راهحلی داد بهم و بوم! با power shell تونستم تاریخ ساخت فولدرمو عوض کنم! (حالا شاید همچین کار خاصی نباشه ولی خوشحال شدم از بابتش~~)
از سری کتاب های I Survived، کشتی تایتانیک رو گرفتم اما هنوز نخوندمش ولی مادر گفتش که به نظر جالب میاد، بده من بخونم. خلاصه که زودتر از من داره میخونه =)))
موهام امروز خیلی پینترستی فرم شده، خوشحال کنندهست ^^
کلی اپیزود از پادکستهایی که دنبالشون میکنم مونده که هنوز گوش نکردم، رُخ واقعا اطلاعات تاریخیمو به شدت افزایش داد به علاوهی راوکده؛ از تایم شروع جنگ شروع کردم به گوش دادن رخ و اولین اپیزودهایی هم که گوش دادم «داستان خاندان کیم» بود..! کره شمالی بد وضعیه واقعا. یه چیزی که ننوشتم و صرفا تو مغزم گفتمش
پ.ن: محتوای این پست وایب Geunyangها شد در صورتی که نمیخواستم اینطوری باشه ="(
پ.ن1: چند روزی بود هیچی نذاشتم چون اتفاق جالبانگیزی نیوفتاده بود و این پست رو هم پر کردم همینجوری.. با چیزهای رندوم! و باید بگم اگر انتظار چیز فاخرتری داشتید و بهش دست نیافتید، خرسند میشم بعدا تشریف بیارید ^^ (نیست حالا قبلا خیلی همه چیز فاخر بود-)
خیلی هام نیستن این چند وقت انگاری، پست های آشنایی دیده نمیشود-
پ.ن2:عکس کاور وایب من تو جادهست جدی.