Geunyang ⁵
1. بعضی وقتا که شروع میکنم به نوشتن توی وبلاگ، یاد فیلم سینمایی «سر به مهر» میافتم که لیلا حاتمی بازی کرده بود. احتمالا اولین باری که با محیطی به اسم وبلاگ آشنا شدم همون موقعی بود که داشتم اون فیلمو از شبکه نمایش میدیدم، خیلی کوچولو بودم و تصویرهای مبهمی فقط یادمه... حتی اسم بازیگر نقش اصلی رو هم تا همین دوثانیه پیش یادم نبود و خیلی مسخره تو گوگل سرچ کردم بازیگر زن ایرانی (!) و چون چهرهشو یادم بود تونستم بفهمم عه این خانومیه =) وایب فیلم توی مغزم خیلی جالبانگیز و سرد و خاکستریه. (داستانشو اصلااا یادم نیست) خانومی تو بلاگفا مینوشت ~~
2. امروز یهو همه رو زور کردم که از خونه بریم بیرون. اول گوشی سامسونگ عزیز و دلربام رو (🎀GT-S5300 (دوست دارم بعد راجبش توضیح بدم)) بردیم تا براش باتری بگیریم (اگر یکم دیگه همینجوری دستم میموند ممکن بود بترکه و به خاطرات بپیوندم). بعدش خیلی رندوم گفتم بریم تفریح! و مامان اینا اینجوری بودن که، کجا آخه... و من طی اقدامی بسیار عجیب پارک ایرانشهر (پارک هنرمندان) رو پیشنهاد دادم. تا قبل از کرونا و وقتی خیلییییی نینی بودم میرفتیم اونجا؛ اما حدود 2 یا 1 سالی میشد که نرفته بودیم. واقعا تغییراتی عظیمی رخ داده بود! قسمت بازی کودکان رو از اونور پارک برداشته بودن، اینجوری بودم که وای خاطراتم برده بودنش توی قسمتی که قبلا استخر بود مثلا! عشق خلاصه- نمیدونم چرا جدیدا انقدر اضطراب اجتماعی داره برمن غلبه میکنه، همش یه حسی داشتم که ایوای یکی داره نگام میکنه- (شایدم خودم دارم به خودم تحمیل میکنم) آدما خیلی عجیب شدن، یه جوری داشتم به مردم نگاه میکردم که انگار تو این کشور زندگی نمیکنم.
اون وسطا مامان اینا گفتن بیا عکس بگیریم (عادت همیشگی) در نتیجه گفتم بایستید ازتون عکس بگیرم. در همین حین یه اکیپی از آقاییهای نوجوان میخواستن رد بشن و یکیشون بلند گفت «وایستید دارن عکس میگیرن» منم گوشی رو آوردم پایین و اشاره کردم که رد شید و اون آقایی بهم گفت «خیلی با شخصیتی شما» منم خندیدم. وای چقدر کرینج فُرم 🙇🏻♀️🙇🏻♀️
در ادامه گفتم یعنی یه عکس سهتایی نگیریم؟ و داشتم سلفی میگرفتم که ناگهان یک خانومی بسیار ناز و مهربون که داشت رد میشد گفت «میخواهید ازتون عکس بگیرم؟» و من با نیش باز و ذوق فراوان اینجوری بودم که "عاااااااااااااااااا 🥺" و کلی تشکر کردیم ازش =))
آدمهای جالب و ناز هنوز هم هستن ~~
+گربهها سلطهی کامل اون منطقه رو در دست گرفتن. ++داشتنیم رد میشدیم بوی حشیش میاومد!!! انقدر وضع خرابه احساس میکنم خوابآلودگی گربههای بدبخت به خاطر همینه...
(اسلاید 2 عکس رندوم آسمون پارک!
اسلاید 4 عکس یکی از میلیونها پیشی موجود دراونجا)
3. صبح یه ادیتی دیدم از پارک سونگهون از انهاپین و از محدود دفعاتی بود که راجب زندگی یه آیدل کنجکاو شدم در نتیجه رفتم یکم چیزمیز خوندم دربارهاش. «شاهزاده یخی» =))) چقدر ناز و طفلکیه ولی. (من درحالی که حتی یدونه از آلبومهای بنده خدا رو هم گوش نکردم-) بعد طی همین سرک کشیدن تو زندگی آیدلها و بازیگرا فهمیدم جیسو با این آقایی قرار میذاره! از دنیا بیخبرم واقعا... (AI گفت کمپانیشون تایید کرده! (حتی ههاین هم برای رابطهشون آرزوی موفقیت و خوشبختی و اینا کرده (مدیونید فکر کنید از اخبار ههاین یهو به جیسو رسیدم))) ادیت: طبق کامنتهای سورمه عزیز خبر رد شد!
4. پروفایلمو که عوض کردم میخواستم بیو و اینا روهم عوض کنم. باورم نمیشه میخواستم آیدیمو بذارم maybe178! دختر آبرو، چه بچه بازییه آخه😭😭😭 (شماره 4 این پست رو بخونید)
نذاشتم البته-(زن ایدهآل این مرد باید "صادق و باجذبه و مهربون" باشه، به نظرتون هستم؟ 👈🏻👉🏻🎀)
5. ما که سر هر پست یه آهنگ گذاشتیم، بازم بذاریم =)
6. یک برنامهریزی عظیم 24 روزه کردم و بیوقفه باید بشینم درس بخونم، امروز آخرین روز بیکاری بود. خدایا کمک 😭😭
7. دو روزه اکیپ چهارنفره مدرسهایمون خیلی توی گروه فعالیت داره (یعنی خیلی حرف میزنیم، چرا انقدر پیچیدهاش کردم؟!!). بچهها میگن بیاید حرف بزنیم وقتی ازهم جدا شدیمو همو فراموش نکنیم و فلان، به خدا روم نمیشد بهشون بگم دارم میرم یه جای دیگه که فراموشتون کنم و زندگی جدیدی رو آغاز کنم و جان جدتون خاطرات گذشته رو نکشید بیرون من دیگه اون آدم قبل نیستم... دلم نمیاد باهاشون قطع ارتباط کنم ولی واقعا کنار هم جالب بودیم =) هعییییی
8. وای واقعا 4 روز دیگه به خاطر چیزهایی که گفتم، نوشتم و پست کردم اینجا از خجالت آب میشم میرم تو زمین 😭 پیشاپیش شرمنده گل روی همه و همچنین خود آیندهام هستم!!



