شاید... خوشبختی
+چشماتو ببند
چرا؟
+ببند و بهم بگو چه صدایی میشنوی.
صدای رعد و برق
+دیگه چی؟
صدای قطرات بارون که میخورن به شیشه
+دیگه چی؟
صدای قلبم
+دیگه؟
صدای آهنگی که داره پخش میشه
+دیگه؟
خب، صدای مامان و بابا...
+اینجوری حسش میکنی. خوشبختی... وقتی خودت رو با تمام وجود وقفش کنی و آروم به درونش رجوع کنی، تازه حسش میکنی. حتما درونت وجود داره؛ همیشه همونجاست. هروقت که بخوای پیداش کنی، همینجوری پیداش کن =)
این هوا رو خیلی دوست دارم، بالاخره تهرانم رنگ همچین بارونی رو به خودش دید! یادم نبود اما من از یه سری وجهها ممکنه کیپاپر به حساب بیام واقعا ~~ آهنگ های Wave to earth رو خیلی دوست دارم. وایب آبی منن، بهم آرامش میدن، خوشحالم میکنن... خیلی با چیزهای سادهای خوشحال میشم و احساس خوشبختی میکنم، شاید درستشم همینه اگر غیر از این میبود حتما زندگی خیلی سخت میشد، نه؟ هنوز دارم نامههایی از فانوس دریایی رو میخونم، چقدر که سر یه جاهایی از حرص میخوام برم تو کتابو بزنم تو دهن دختره! علاوه بر این، یک کتاب کوتاه شروع کردم به اسم «قلبهای شیشهای» اگر سرچش کنید یحتمل پیداش نمیکنید و براتون یه رمان با یه محتوای دیگه میاره کلا. [ناشر: نشر زلال، سال 1382] خلاصه که مجموعهای از هفت تا داستان کوتاه از هفت تا نویسنده مختلفه (یاد هفت تاشبدر فروردین افتادمـ-) یه سری داستان پندآموز که آدم رو به تامل وا میدارن و اینها... اردیبهشت هم کمکم داره بار و بندیلشو جمه میکنه و جاشو به خرداد میده، خرداد سالهای گذشته واقعا گرم و عذابآور بود، خوشحالم که امسال جالبتر قراره باشه.
حرفهای ناگفته بسیار است اما حال نوشتن نیست! در «یهویی» شماره 8 ایشالا در خدمتتون هستم =)
پ.ن1: به باله خیلی علاقهمند شدم و یه یک هفتهای میشه که خیلی تمرینات کششی میکنم تا یکم انعطافپذیریم بیشتر بشه؛ امیدوارم بتونم آموزش آنلاین باله پیدا کنم =)
پ.ن2: پوستر برای یه آهنگ دیگهست بعد homesick رو گذاشتم =) [نه اینکه پوستر خود اینو نداشته باشمها! اون پوستره زیباتر بود درنظرم..]
+اینکه عکسهایی که گذاشتم یک اندازه نیستن به شدت آزارم میده 😬🥺
پ.ن3:
All I wanted was to fly high
I can't believe
My wings are broken
...And fell against the sky


