Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

شاید... خوشبختی

+چشماتو ببند
چرا؟
+ببند و بهم بگو چه صدایی می‌شنوی. 
صدای رعد و برق 
+دیگه چی؟
صدای قطرات بارون که می‌خورن به شیشه
+دیگه چی؟ 
صدای قلبم
+دیگه؟
صدای آهنگی که داره پخش میشه
+دیگه؟
خب، صدای مامان و بابا...
+اینجوری حسش می‌کنی. خوشبختی... وقتی خودت رو با تمام وجود وقفش کنی و آروم به درونش رجوع کنی، تازه حسش می‌کنی. حتما درونت وجود داره؛ همیشه همون‌جاست. هروقت که بخوای پیداش کنی، همین‌جوری پیداش کن =)
 

پاپیون سفید ၄၃

دیشب داشتم گریه می‌کردم به خاطر یه خبری که بهم رسید، برای یه آدمی که حتی نمی‌شناختمش. این اتفاق به طور متعدد توی این چهار پنج ساله افتاده به طبع... چقدر همه چیز ناعادلانه‌ست =( فکر کنم شاید واسه همین این آهنگ معین رو الان گذاشتم...

هیچ

از چه بگویم؟ از سردرد کلافه کننده‌ای که مانند ریشه های درخت ساعت‌هاست در سرم پیچده و هرچه می‌گذرد خودش را سفت‌تر و محکم‌تر آنجا جا می‌کند؟ از آسمان ابری که وقتی نگاهش می‌کنم می‌خواهم درونش غرق شوم اما نمی‌توانم؟ از بدبختی هایی که برسرم ریخته‌اند و حال راست و ریست کردن هیچکدامشان را ندارم؟ از شکوفه‌های درخت گوجه‌سبز (آلوچه) که انقدر درگیر هیچی بودم نتوانستم ازشان عکس بگیرم؟ 
من واقعا خسته‌ام! خسته‌تر از آنکه بخواهم زندگی کنم... اینگونه زندگی کنم.
حالا هم که اینجا نشسته‌ام و بر حال زار خودم گریه می‌کنم یا شاید هم می‌خندم!

حوصله نوشتن را هم ندارم.

هزاران حرف در رابطه با سریال های جدیدی که دیدم داشتم اما هیچکس را پیدا نکردم که همراهش حرف بزنم. می‌خواستم اینجا بگویم اما... نمی‌دانم اما چه..

اکثر اوقات منتظرم؛ منتظر همه چیز و بیشتر از آن منتظر خودم. به گمانم من خودم را گم کرده‌ام! دیگران هم که اصلا مرا یادشان نیست؛ شاید هم به زور خودم را از آنها دور کردم و هنوزم ازشان انتظار دارم..
الان هم نشسته‌ام منتظر یک استامینوفن که خودش پا دربیاورد و قدم زنان وارد دهان مبارکم بشود چون تا درد مرا از پای درنیاورد انگار انگیزه‌ی کافی حتی برای حفاظت از بدن خودم را هم ندارم.

مسئله همین انگیزه بی‌صاحاب مانده است؟! شاید انگیزه در من مرده. من که همین چند وقت پیش نور امید آخر جاده را می‌دیدم پس الان چه بلایی سرم آمده؟

 چرا فریادهایم به گوش کسی نمی‌رسد؟ "کمک"

فقط می‌خواهم بگویم که بس است! همه چیز! 
من فقط می‌خواهم زندگی کنم، چرا زندگی کردن انقدر سخت است؟ 
فقط می‌خواهم خوشحال باشم...

اشک هایم را به دست سرد باد می‌سپارم تا شاید آرزوهایم را برآورده کند...


زیاد حرف‌هام حائز اهمیت نیست، خیلی رندوم هرچی توسرم بود نوشتم صرفا! 

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji
notification
Geunyang جدیدو خوندی؟
حتما به صفحه‌اش یه سری بزن!