Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

December 28, 1979

بعضی از اوقات افراد با ما سرد می‌شوند، نه به خاطر اینکه دوستمان ندارند؛
تنها به این خاطر که می‌ترسند اگر به دوست داشتن ما ادامه دهند آسیب خواهیم دید.
او دوستم داشت اما رفت چون نمی‌خواست ذره ذره نابود شدنش را به چشم ببینم،
لیکن نمی‌دانست نبودنش وجودم را فرو می‌خورد.
تا آخرین ثانیه‌های عمرم منتظرت خواهم ماند و در اعماق قلبم عاشقت هستم...

خاطرات؛ عامل زندگی یا مرگ؟!

حال می‌فهمم که خاطرات چقدر می‌توانند دردناک باشند و
 حقیقت این است که خاطرات شاد می‌توانند بیشتر از هر چیزی ما را غمگین کنند. 

آدم ها سعی می‌کنند تنها خاطرات خوب را به یاد بیاورند چرا که این تنها راه زندگی کردن برای آنهاست. عده‌ای هم در گذشته‌ی باتلاق مانند خود گیر کرده‌اند و هرچه بیشتر تکان می‌خورند بیشتر غرق می‌شوند. اما هر لحظه به یاد آوردن گذشته چه سودی برایمان دارد وقتی خاطرات خوبمان هم برایمان غم به ارمغان می‌آورند؟ نمی‌گویم که باید به کل گذشته‌ی شیرین یا تلخ خودمان را فراموش کنیم فقط باید حواسمان باشد این گذشته، اکنون زندگیمان را به آتش نکشد! درواقع... باید راه دیگری برای تحمل ادامه زندگی پیداکنیم؟ نمی‌دانم! زندگی همین‌طور سخت است و ما به شیوه های مختلف آن را طاقت فرساتر از دیروز هم می‌کنیم. پس به طور کلی خاطرات هم عامل حیات‌اند و هم عامل مرگ، بستگی دارد چگونه از آنها در حال زندگی خود بهره ببریم. 
اگر بخواهم روراست باشم حرف‌هایم روی خودم تاثیری ندارد؛ چون هنوز در گذشته‌ام! 

هیچکداممان آدم دیروز نیستیم!

همگی ما با آدمی که دیروز بوده‌ایم متفاوتیم. فرقی نمی‌کند چقدر تقلا کنیم، درهرصورت تغییر خواهیم کرد. حال این تغییر می‌تواند به میل خودمان باشد و یا به اجبار. در هرصورت می‌تواند آزاردهنده باشد، این دگرگونی گاه اطرافیان ما را تحت تاثیر قرارمی‌دهد و آنها را اندوهگین می‌کند زیرا آنها به دنبال نسخة قبلمان می‌گردند و دلتنگ آن هستند اما ما دیگر فردی نیستیم که دلتنگش هستند؛ و درصورت دیگر جایگاهمان عوض می‌شود. ما دلتنگیم و آنها آدم دیگری شده‌اند.
چه کسی مقصر است؟ همه مقصراند و خواه ناخواه از هم انتظار دارند اما بیشتر خود آنهایی که موجب تغییر می‌شوند؛ زیرا خودشان بانی همه چیزاند اما درنهایت ما را متهم به تغییر می‌کنند...
به اجبار تغییر کردن بسیار دردناک‌تر است چرا که ما برای اینکه دیگران را نرنجانیم به فرد دیگری تبدیل می‌شویم که هیچ شباهتی به خودمان ندارد و بعد از مدتی خود را فراموش می‌کنیم و از یاد می‌بریم که چگونه منِ قبل باشیم؛ غافل از اینکه اینگونه بیشتر باعث ناراحتی آنها شده‌ایم. پس باید چه کرد؟ باید خودمان را به دست زندگی بسپاریم؟ شاید. فقط باید خودمان را دوست داشته باشیم. همیشه؛ حتی بعداز بزرگترین تغییر.

پ.ن: نظرشما چیه؟

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji
notification
Geunyang جدیدو خوندی؟
حتما به صفحه‌اش یه سری بزن!