Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

Geunyang ⁵


1. بعضی وقتا که شروع می‌کنم به نوشتن توی وبلاگ، یاد فیلم سینمایی «سر به مهر» می‌افتم که لیلا حاتمی بازی کرده بود. احتمالا اولین باری که با محیطی به اسم وبلاگ آشنا شدم همون موقعی بود که داشتم اون فیلمو از شبکه نمایش می‌دیدم، خیلی کوچولو بودم و تصویرهای مبهمی فقط یادمه... حتی اسم بازیگر نقش اصلی رو هم تا همین دوثانیه پیش یادم نبود و خیلی مسخره تو گوگل سرچ کردم بازیگر زن ایرانی (!) و چون چهره‌شو یادم بود تونستم بفهمم عه این خانومیه =) وایب فیلم توی مغزم خیلی جالب‌انگیز و سرد و خاکستریه. (داستانشو اصلااا یادم نیست) خانومی تو بلاگفا می‌نوشت ~~ 

2. امروز یهو همه رو زور کردم که از خونه بریم بیرون. اول گوشی سامسونگ عزیز و دلربام رو (🎀GT-S5300 (دوست دارم بعد راجبش توضیح بدم)) بردیم تا براش باتری بگیریم (اگر یکم دیگه همین‌جوری دستم می‌موند ممکن بود بترکه و به خاطرات بپیوندم). بعدش خیلی رندوم گفتم بریم تفریح! و مامان اینا اینجوری بودن که، کجا آخه... و من طی اقدامی بسیار عجیب پارک ایرانشهر (پارک هنرمندان) رو پیشنهاد دادم. تا قبل از کرونا و وقتی خیلییییی نینی بودم می‌رفتیم اونجا؛ اما حدود 2 یا 1 سالی می‌شد که نرفته بودیم. واقعا تغییراتی عظیمی رخ داده بود! قسمت بازی کودکان رو از اونور پارک برداشته بودن، اینجوری بودم که وای خاطراتم برده بودنش توی قسمتی که قبلا استخر بود مثلا! عشق خلاصه- نمی‌دونم چرا جدیدا انقدر اضطراب اجتماعی داره برمن غلبه می‌کنه، همش یه حسی داشتم که ایوای یکی داره نگام می‌کنه- (شایدم خودم دارم به خودم تحمیل می‌کنم) آدما خیلی عجیب شدن، یه جوری داشتم به مردم نگاه می‌کردم که انگار تو این کشور زندگی نمی‌کنم. 
اون وسطا مامان اینا گفتن بیا عکس بگیریم (عادت همیشگی) در نتیجه گفتم بایستید ازتون عکس بگیرم. در همین حین یه اکیپی از آقایی‌های نوجوان می‌خواستن رد بشن و یکی‌شون بلند گفت «وایستید دارن عکس می‌گیرن» منم گوشی رو آوردم پایین و اشاره کردم که رد شید و اون آقایی بهم گفت «خیلی با شخصیتی شما» منم خندیدم. وای چقدر کرینج فُرم 🙇🏻‍♀️🙇🏻‍♀️ 
در ادامه گفتم یعنی یه عکس سه‌تایی نگیریم؟ و داشتم سلفی می‌گرفتم که ناگهان یک خانومی بسیار ناز و مهربون که داشت رد می‌شد گفت «می‌خواهید ازتون عکس بگیرم؟» و من با نیش باز و ذوق فراوان اینجوری بودم که "عاااااااااااااااااا 🥺" و کلی تشکر کردیم ازش =))
آدم‌های جالب و ناز هنوز هم هستن ~~
+گربه‌ها سلطه‌‌ی کامل اون منطقه رو در دست گرفتن. 
++داشتنیم رد می‌شدیم بوی حشیش می‌اومد!!! انقدر وضع خرابه احساس می‌کنم خواب‌آلودگی گربه‌های بدبخت به خاطر همینه...
(اسلاید 2 عکس رندوم آسمون پارک! 
اسلاید 4 عکس یکی از میلیون‌ها پیشی موجود دراونجا)

3. صبح یه ادیتی دیدم از پارک سونگ‌هون از انهاپین و از محدود دفعاتی بود که راجب زندگی یه آیدل کنجکاو شدم در نتیجه رفتم یکم چیزمیز خوندم درباره‌اش. «شاهزاده یخی» =))) چقدر ناز و طفلکیه ولی. (من درحالی که حتی یدونه از آلبوم‌های بنده خدا رو هم گوش نکردم-) بعد طی همین سرک کشیدن تو زندگی آیدل‌ها و بازیگرا فهمیدم جیسو با این آقایی قرار می‌ذاره! از دنیا بی‌خبرم واقعا... (AI گفت کمپانی‌شون تایید کرده! (حتی هه‌این هم برای رابطه‌شون آرزوی موفقیت و خوشبختی و اینا کرده (مدیونید فکر کنید از اخبار هه‌این یهو به جیسو رسیدم)))  ادیت: طبق کامنت‌های سورمه عزیز خبر رد شد! 

4. پروفایلمو که عوض کردم می‌خواستم بیو و اینا روهم عوض کنم. باورم نمیشه می‌خواستم آیدیمو بذارم maybe178! دختر آبرو، چه بچه بازییه آخه😭😭😭 (شماره 4 این پست رو بخونید)
نذاشتم البته-
(زن ایده‌آل این مرد باید "صادق و باجذبه و مهربون" باشه، به نظرتون هستم؟ 👈🏻👉🏻🎀)

5. ما که سر هر پست یه آهنگ گذاشتیم، بازم بذاریم =)

6. یک برنامه‌ریزی عظیم 24 روزه کردم و بی‌وقفه باید بشینم درس بخونم، امروز آخرین روز بی‌کاری بود. خدایا کمک 😭😭

7. دو روزه اکیپ چهارنفره مدرسه‌ایمون خیلی توی گروه فعالیت داره (یعنی خیلی حرف می‌زنیم، چرا انقدر پیچیده‌اش کردم؟!!). بچه‌ها میگن بیاید حرف بزنیم وقتی ازهم جدا شدیمو همو فراموش نکنیم و فلان، به خدا روم نمی‌شد بهشون بگم دارم می‌رم یه جای دیگه که فراموشتون کنم و زندگی جدیدی رو آغاز کنم و جان جدتون خاطرات گذشته رو نکشید بیرون من دیگه اون آدم قبل نیستم... دلم نمیاد باهاشون قطع ارتباط کنم ولی واقعا کنار هم جالب بودیم =) هعییییی 

8. وای واقعا 4 روز دیگه به خاطر چیزهایی که گفتم، نوشتم و پست کردم اینجا از خجالت آب می‌شم می‌رم تو زمین 😭 پیشاپیش شرمنده گل روی همه و همچنین خود آینده‌ام هستم!! 

Geunyang ⁴

1. مونده بودم آهنگ «پرنده»ی مارتیک رو بذارم یا ابی چون الان جفتشون تو مغزمن و با جفتشون می‌تونم زار بزنم. فقط دلم می‌خواد گریه کنم، چون یک ماهه گریه نکردم، احساس می‌کنم اشکام جمع شدن روهم و یهو دارن بهم فشار میارن در عین حال روبه کل دغدغه‌های توی مغزم اینجوریم که:«چشمام اشکی نداره به پای تو بباره، یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره!»
(آخرشم ابی رو گذاشتم ولی واقعا «پرنده‌ی قشنگم تو کی می‌آیی؟»)

2. خیلی آهنگ تو آهنگ شد =| 
امروز روز عجیبی بود، صبح کلی استرس کشیدم و از شدت استرس بود که فکر کنم عضلات پام گرفتن. کاشکی این سال تحصیلی عین آدم بگذره واقعا. میشه کشککی پاس کنید مارو؟ پوف- وقتی جلوی مامان اینا نشسته بودم چشمام پر اشک شد و همون لحظه لبخند زدم؛ خندیدم. از اعماق وجودم خندیدم با اینکه یک صدم‌ثانیه مونده بود اشکم بریزه پایین. می‌تونم خودمو تصور کنم که چجوری به نظر می‌رسیدم (╰▽╯ ) بالا رو نگاه کردم که اشکام برگردن سرجاشون اما آخرسرم دو قطره اشک قسر در رفتن =))))) از وقتی مدرسه نمی‌رم واقعا آدم خوشحال‌تریم به نظرم؛ چجوری جدی هر روز سر مسخره‌ترین چیزا گریه می‌کردم؟ جمع کن خودتو واقعا...~~

3. کتاب‌های عزیزم ازم خیلی دورن، نمی‌دونم کی دوباره برگردیم که برم و از بابابزرگ بگیرمشون 

4. خیلی وقت بود تماس تلفنی نداشتم با کسی و امروز به آدم موردعلاقم زنگ زدم و صرفا گفتم «تو وبینار امروز باید شرکت کنیا، اسمت تو لیست نیست.» ازم تشکر کرد که بهش یادآوری کردم و گفت بعد از این بیا حرف بزنیم در نتیجه 1 ساعت بعد زنگ زدم بهش و راجب رندوم‌ترین چیزهای ممکن حرف زدیم. نزدیک 7 ماه بود هیچ تماسی باهاش نداشتم و حتی خیلی کم بهش پیام می‌دادم اما این دوساعت امروز خوش گذشت. غر زدیم راجب قسمت 8 سریال درحال پخشی که داریم باهم می‌بینیم و در ادامه داشتیم تمام اوپاها (بازیگرهای کره‌ای مرد!!) رو باهم مقایسه می‌کردیم. این مقایسه از هه‌این طفلکی من و ووسوک گل گلاب شروع شد... بحث سر قد این مردان گرامی بود (2 ساعت تمامممم) خلاصه ما هر اوپایی که به ذهنمون می‌رسید با قد و سن مشاهده‌اش می‌کردیم و در جدول رده‌بندی قرار می‌دادیم که با ابراز تاسف هه‌این من با 178 سانتی متر قد از همه کوتاه تر و ووسوک و روون با 190 سانت از همه بلندتر بودن. و نتیجه‌ی تلخ دوم این بود که هه‌این از همه‌شون بزرگتره!!!! و ما دیگه پذیرفتیم آجوشی شده (پیر شده درواقع (38 سالشه بچه))
خیلی خندیدیم واقعا 
هه‌اینا نظرت راجع به قرص افزایش قد چیه؟

*یه همچین وضعی بودیم*

5. در طی اقدامی عجیب اسم وبو تو گوگل سرچ کردم و بومممم!
البته این یکم فاجعه‌باره چون اکثرا کسایی که جدا می‌شناسن منو راحت اگر اینو سرچ کنن پیدام می‌کنن و لو می‌رم درواقع. کاشکی سرچ نکنن...


6. دستمو با تابه نیمرو سوزوندم. (درحالی که توی کتابم چند روز پیش اتفاقی مشابه این رو نوشتم =)) چرا خوب نمیشههههههه 😭😭

7. بعداز خوندن این خبر نزدیک بود اشکم دربیاد:
طاهری، عضو کمیسیون صنایع مجلس:
رهگیری و شهادت ۹۰٪ فرماندهان با اینترنت آمریکایی انجام شد. راه‌حل، بستن اینترنت به تنهایی نیست، بلکه در کنار آن باید شبکه ملی اطلاعات تکمیل و کل سخت‌افزار و نرم‌افزارها بومی و تقویت شود.
الان فاکینگ منظورتون اینه نمی‌خواید اینترنتو بهمون برگردونید؟؟؟ 
هاه! هاههههههههسبتمسیبتنیتنیس. کره‌ی شمالی؟؟
اونا والا از اول نت نداشتن، ما داشتیم و دیگه قرار نیست داشته باشیم- 

8. می‌خواستم فیلم سنمایی «استارت‌آپ» رو ببینم اما از هیچ جا پیداش نمی‌کنم... به من تلگرام بدهید (چند وقت پیش درحد دو ثانیه صرفا وصل شدمو تایم دیلیت خودکارو عوض کردم. ثانیه های رویایی بود..)

9. کاشکی طبقه بالایی ها بخوابن واقعا.
 

Harry Potter

من همین الان فهمیدم روز جهانیه هری‌پاتره =))) تبریک به تمام پاترهد های ناز 🎀
بی‌لطفی بود از کتاب موردعلاقه‌ام اثری در وبلاگم نباشه و این‌ها... 
و درود به کراش عظیم‌الشانم سیریوس بلک! (∩^o^)⊃━☆
به احترام این روز فرخنده باید گردنبند زمان‌برگردونم رو بندازم گردنم فکر کنم (نویل لانگ‌باتم هم ازاین لگویی‌هاش رو میزمه) دلم برای اون روزی که رفتیم کافه هری پاتری تنگ شده. دیگه فکر نکنم با اون آدما بتونم یک جا جمع بشم، درسته اولین بارم بود توی جمعشون بودم و داشتم از شدت اضطراب اجتماعی توی زمین فرو می‌رفتم اما بهم خوش گذشت. من ردای گریفیندور رو پوشیدم و شیک سیروس بلک خوردم (😂) اما بقیه نوشیدنی کره‌ای گرفتن که باید بگم واقعا بدمزه بود (شاید ورژن اصلیش که تو انگلیس درست می‌کنن خوشمزه‌تر باشه، باید فرمول تهیه‌شو از جی.کی.رولینگ بگیرم!). فکر کنم آخرین باری بود که منو اون باهم رفتیم بیرون یا شاید یکی مونده به آخرین بار. می‌خواست سوپرایزم کنه ولی من از اول میدونستم داریم کجا می‌ریم پس به نشانه‌ی گریفیندوری بودن لباس قرمزمو پوشیدم در صورتی که دلم ‌می‌خواست سبز بپوشم....

Geunyang ³

1. بعد از مدت‌ها من دیروز تصمیم گرفتم بنویسم و بوم! دیدم اینجا هم سکته کرد، ترسیدم نکنه مثل بیان به دیار باقی شتافته باشه و این ها مثلا و اینکه بدون اطلاعی چیزی تمام زار و زندگی مردمو بپرونن. در نتیجه امروز اولین کاری که کردم بک آپ گرفتن از پست‌های قبلی بود =) بیشتر از این ترسیدم که آدم‌های اینجا رو از کجا باید پیداشون کنم؟ چنل تلگرام و بلاگفا و جاهای دیگه‌شون رو دارم اما همه چیز بسته‌ست پس تا اطلاع ثانوی یک خداحافظی بی‌مقدمه و یهو قرار بود با همه داشته باشم تا وقتی که همه چیز (شاید) به روال عادی برگرده-

2. پست های این دسته صفحه مخصوص خودشون رو دارن دیگه، پس اگر اومدید و فکر کردید پست جدیدی ندارم شاید Geunyang جدید از دستتون در رفته!!!
همچنین فهمیدم دکمه لایک خراب بود و اگر پستی رو لایک کردید قبلا و براتون نوشت "لایک شد!" لایک نشده =((( 

3. از وقتی برگشتیم تهران از حال و هوای بارونی و آبی و سبز خودم اومدم بیرون و همه چیز قرمز شده، این آهنگ اندی هم برای همین گذاشتم؛ چون به شدت وایب قرمزلاکی فرش خونمون و کلا دور و اطرافمه ~~ 
+ یه ادیت با این اهنگ 9 ماه پیش دیدم که یه خانومیی موهاشو کوتاه کرده بود و اینا. منم بعد از اینکه اونو دیدم رفتم موهامو کوتاه کردم =) [جوگیر هم خودتونید عزیزان!!] واههه، الان دیگه موهام رسیده بالای شونه‌هام، چقدر گذشت...

4. رفتم تو فاز درس و اینا در نتیجه رفت و امد به اینجا رو باید کمتر کنم فکر کنم. 
کتاب پسر، موش کور، روباه و اسب رو تا الان دوبار خوندم و هربار سعی می‌کنم بیشتر فکرکنم بهش. از اون 7 تا شبدری که فروردین پیدا کردم 3تا شون جون سالم بدر بردن و هنوز زنده‌ان درنتیجه گذاشتمشون لای همین کتاب و کنار جمله‌ای که به دلم نشست (اسلاید 2)

 5. هیچوقت فکر نمی‌کردم اون نخ قرمزی که دوسال بی‌وقفه دستم بود رو دربیارم، همچنین دستبند پروانه‌ایم... احساساتم عوض شدن؟ وقتی بهشون نگاه می‌کنم احساس خیانت به چیزهایی که باهاشون زندگی کردم بهم دست میده؛ شاید فقط باید برشون گردونم سرجای قبلی‌شون. دستام بدون اکسسوری خیلی غریب و طفلکی به نظر میان ='(

6. نباید سریال ببینم اما واقعا منتظرم زیرنویس بی‌صاحاب مونده این سریاله بیاددددد =|
خیلی خوشحالم که سریال چینی که دربه در دنبالش بودمو تو روبیکا پیدا کردم (هیچوقت فکرشو نمی‌کردم از روبیکا چیزی دانلود کنم-) همش تقصیر فلیکس دراماست که اشتراکی شد همه رو آواره کرد 😭

7. دیروز توی اوج بدبختی نشستم GTA San Andreas دوبله فارسی بازی کردم و رنگین کمون دیدمممم (بعد از یک سیل شدید) خیلی ناز بود واقعا ^^ یه ماموریت شونصدهزار ساله که نتونسته بودم رد کنمم رد کردم و به ادامه زندگی پرداختم خلاصه... 

8. نوشتن داستان های فانتزی سخت‌ترین کار دنیاست به نظرم. کمک- 

9. به لطف شرلوک عزیز OSTهای اسنودراپو با همت پیداکردم (چون اسپاتیفای نیست کلی غصه خوردم که چرا دانلود ندارم هیچیو)
شما هم گوش جان بسپارید به Friends از Kim hee won 🎀

بالاخره... خونه!

دلم می‌خواد از حس الانم بنویسم. نمی‌دونم این چه حس غریبی بود که یهو از نوک انگشتام تا بالای سرم پر شد. دهنم باز مونده و فقط دارم دور و ورم رو نگاه می‌کنم و به این آهنگی که داره پلی میشه گوش میدم و هی حسم عجیب‌تر هم میشه. ساعت 19:22 و ما الان تهرانیم و در همین حین که داشتم می‌نوشتم از کنار ساختون های اکباتان رد شدیم. تازه رسیدیم. این آهنگی که داره پخش میشه فکرکنم برای سَتاره «صدای بارون». تازه فیلم سینمایی «روی موج عشق تنظیم کن» رو همینجا توی ماشین تموم کردم و این حسی که الان دارم ترکیبی از واقعیت و رویاست. حسیه که داره قلبم رو لمس می‌کنه ملودی این آهنگ... با اینکه مطمئنم تا حالا توی زندگیم بهش گوش نکردم اما به شدت حس قشنگی بهم میده. دنیا رنگ و بوی خاصی داره آسمون شب آبی تیره‌ست و هرچقدر به سطح افق که نگاهم رو نزدیک‌تر می‌کنم می‌تونم ترکیب رنگ سبز رو با سیاهی آسمون ببینم. برای مدتی انگار چیزی جز نور لامپ های خونه‌ها و ساختمون های شهر، رنگ های مبهمی که انگار فقط خودم می‌بینمشون و بوی گرفته و خسته‌ی اینجا و آهنگی که داره پخش میشه چیزی نمی‌بینم، نمی‌شنوم و حس نمی‌کنم. حس اشنای خونه؟ شاید نه، اینجا دیگه زیادهم برام شبیه خونه نیست؛ به خاطر همینه که انقدر راحت می‌خوام ولش کنم و برم یه شهر دیگه زندگی کنم. پاهام سرد سردن و لرزه‌ای که به جونم افتاده باعث شده تموم موهای تنم سیخ بشن. از کنار کارخونه زمزم رد شدیم، همیشه از همین جا میریم و برمی‌گردیم. برج میلاد هنوزم برق میزنه. می‌گذریم... از کنار همه‌ی آدمای اینجا، پارک همیشگی محله، نونوایی بربری که از وقتی کوچولو بودم ازش نون می‌خریدیم که الان بسته بود، آهنگ «عروسی» سَتار داره پلی میشه و ما بالاخره رسیدیم خونه... آقایی‌های نمایشگاه‌دار همیشه هستن، حتی الان. بابا داره مثل همیشه دنده‌عقب میره تو کوچه چون اینجوری بیرون اومدن از پارکینگ راحت تره. پوف- یه نفس خیلی خیلی عمیق. دیگه کسی خونه منتظرمون نبود. نمی‌دونم باید خبر بازگشت پرشکوهم رو کی بدم، اصلا برای کسی مهم نیست، چرا باید مهم باشه؟ «عه برگشتید؟ به سلامتی» نهایت واکنشیه که قراره دریافت کنم.

صفحه قبل صفحه بعد

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji
notification
Geunyang جدیدو خوندی؟
حتما به صفحه‌اش یه سری بزن!