Geunyang ¹⁰
1. خب اینترنت بینالمللم تق و لق داره وصل میشه و درواقع شده. انگاری که همه دارن از اینجا میرن و من خیلی تنها گونه نمیدونم باید به کجا پناه ببرم اگر مخاطبان و دوستانم برن... شاید مجبور بشم کلا وبلاگنویسی رو بذارم کنار و جمع کنم کاسه و کوزه رو و برگردم به زندگی عادیم ولی احتمالا نتونم (و نمیکنم اینکارو! دارم یه چیزی میگم خلاصه..!). دلم تنگ میشه براتون واقعا (دارم گریه میکنم😭) باید بشینم دونه دونه چنلهای تلگرامتونو پیدا کنم (برای خیلیهاتونو قبلا سیو کردم و بقیه هم اگر ندادید بهم حتما این زیر کامنت کنید، اگرم تلگرام ندارید آدرس بلاگفا و بلاگاسکای و.. رو بفرستید 🎀😭)
تو بلاگفا وبلاگ بزنم؟
رام میدن به نظرتون؟ (شماهایی که بلاگفا داشتید از قبل هوامو داشته باشید 🤍)
خیلی غریبم اونجا
همین اینجا وبلاگ زده بودم چقدر اولش در یک شوک خاصی بودم، دوباره حالا باید کوچ کنم یه جای جدید =""
تواجوسهیو (کمک!)
+این حرفها اجماعا به این معنی نیستن که میخوام برم از اینجا، من حالا حالا هستم و ول نخواهم کرد اینجا رو ^^
2. همین الان یه چنل تو تلگرام زدم! https://t.me/+48xSPBClidAyMzZk
3. برگشتیم شمال.. هوا عالیه واقعا. من رسما کل زندگیمو با خودم کول کردم آوردم با این تصور که قراره سه ماه تابستونو اینجا بمونیم.
4. اولین روزی که رسیدیم شمال، یه خواب عجیبی دیدم... همون لحظهای که بیدار شدم سریع گوشیمو ورداشتم و هرچی یادم بودو تند تند توی memo نوشتم. مطمئنم که داستان قشنگی قراره بشه، احتمالا اسمشو بذارم «Tea after crying» یا یه چیزی توی همین مایهها... واقعا وایب قهوهای گونهی خاصی داشت، با ترکیبی از صدای پیانو و کلی چیزهای مرموز قشنگ.. درست آخرین صحنهی خوابم بود که یک اتفاقی افتاد و احساس کردم تمام وجودم رو غم گرفته؛ اونقدر غمگین شده بودم که این غم توی واقعیت و خارج از رویا هم داشت روم تاثیر میذاشت و میخواستم با تمام وجودم توی واقعیت هم گریه کنم. وقتی بیدار شدم یه قطره اشک کوچولو از چشمام سرازیر شده بود ="))
5. اسلاید 2 اولین لحظهایه که به پینترست نازنینم وصل شدم، خیلی باشکوه و دلپذیر بود واقعا (آقای جونگ پای ثابت اکسپلور پینترستم:)
6. سریالام همه انبار شدن روی همدیگه و واقعا انقدر سرگرم هیچیام اینجا وقت سرخاروندنو هم انگار ندارم. امتحانا هم شروع شدن، so باید بشینم بخونم دیگه...
7. رفتم تو وایب خداحافظی و دستم و دلم به نوشتن روزمره نمیره، راستش تقریبا یادم رفته این چند روزی که گذشت چه برمن گذشت!
8. به اینجا عادت کرده بودم، واقعا مرسی از بلاگیکس بابت این 4 ماه [البته اواخر اسفند 1404 و الانم اویل خرداد 1405]؛ واقعا با وجود تمام کم و کاستیها و بدبختی ها محیط قشنگی برای نوشتن بود و میتونم بگم خوشحالم که نوشتن رو از اینجا شروع کردم (با اینکه میخواستم از بیان شروع کنم ولی خب).
خیلی خیلی از آشنایی با شماها خوشحال و خرسندم، بیاید بازم همدیگه رو بخونیم و نریم..!
9. مثل اسلاید 3، یک بغل با اشکهای بسیار زیاد، چون احساس میکنم همهتون دارید میرید!
پ.ن: توی ماشین آهنگ «تو نیلی چشات خیسه» وقتی پلی شده بود یاد میا و کوروش افتادم =))
پ.ن2: تقریبا سا*قی شدم، از دیشب نشستم به آشنایان پروکسی میدم! واقعا مرسی از DeepSeek چون پروکسیی که برام پیدا کرده بود با پینگ بسیار مناسبی حتی بعد از 1 ماه هنوز وصل بود (با اینکه اون موقع طبیعتا کار نمیکرد)


















