Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

چندتا زبان مختلف توی دنیا وجود داره؟

7100تا؟! نه جواب غلطه.
به اندازه‌ی تمام آدم‌های این سیاره‌ست!
هرکسی به زبان شخصی خودش حرف می‌زنه و واسه همینه که سوتفاهم پیش میاد و آخرش باعث رنجش همدیگه میشیم...

آبی آســمانی ヾ(•ω•`)o

همیشه دوست داشتم آبی باشم و بیش از آن می‌خواستم دیگران من را آبی ببینند. می‌خواستم به داستان‌هایم، نقاشی هایم، اتاقم، لباس‌هایم و هرچیزی که به من مربوط بود با این رنگ جان ببخشم؛ اما آن‌جور که باید نمی‌شد
من انگار به هر رنگی بودم به جز آبی، تمام تلاشم را می‌کردم که به این رنگ به نظربیایم لیکن من همیشه ترکیبی از هزاران رنگ بودم
اغلب اوقات سرزنده بودم؛ درست به رنگ سبز لطیفی که نشانی از بهار بود 
سفید بودم؛ به رنگ ابرهای ظریف و زیبای تابستان، همان‌طور آزاد 
هر پاییز همانند قهوه بودم؛ تیره، تلخ، تاریک و گرم
سرد و سیاه بودم درست شبیه شبی برفی در زمستان
پس کی آبی بودم؟ شاید هیچ‌وقت. شاید تنها در رویاهایم می‌توانم آبی باشم
اما شاید این همیشه آبی نبودن بهتر باشد...
رنگ‌های من بازتابی از روح من‌اند و روحم که نمی‌تواند همیشه یک رنگ بماند. گاهی شاد است و گاهی غمگین، اگر همیشه یک رنگ باشد که برای همیشه احساساتش را از دست می‌دهد؛ پس باید
همان‌طور که جهان و احساسات دیگران را رنگین می‌بینم، احساسات خودم را نیز این چنین ببینم.
همه‌ی ما رنگارنگیم، بستگی دارد بخواهیم جهانمان را چگونه ببینیم
بخشی از روح من همیشه به این رنگ می‌ماند، به رنگ آسمان، دریا و شاید ذره‌ای هم به رنگ تو. >"< 

امید؛

در انتهایِ هر جاده‌یِ تاریک، نوری از امید به انتظار نشسته...

عید دیدنی! (پست شاید موقت)

خیلی رندوم تصمیم گرفتم یک مهمونی راه بندازم اینجا! خیلی کار لوس و بچه‌ گونه‌ایه خودمم می‌دونم... ولی خب در هر صورت!
خیلیا تنهان و سال رو تنهایی تحویل می‌کنن، خیلیا ناراحتن، خیلیا از جمله خودم حس عید ندارن اصلا و... به طور کلی هزاران هزار مشکل و غم و غصه‌ی دیگه‌ ممکنه برای هرکسی وجود داشته باشه پس میشه یه جورایی این پست رو به عنوان تزریق اندکی شادی عیدانه به وبلاگ‌نویسان بلاگیکس بدونیم؟! اگر همکاری کنید البته 😭😭😭
این پایین حرف بزنیم باهم و خلاصه یه کوچولو هم شده خوشحال باشیم 🤷🏻‍♀️🎀
این یه ایده کلیه صرفا، اگه پیشنهادی دارید می‌تونید بدید و یه کار بزرگتری مثلا انجام بدیم
کامنت ها رو باز می‌ذارم 
خوش‌آمدید 🤍

من(اگر بتوانم نام خودم را نویسنده بگذارم!)

او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است.
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مرد...
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی، 
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود، هیچ کس قدرِ ماندن را نمی‌فهمد.»

صفحه قبل صفحه بعد

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji
notification
Geunyang جدیدو خوندی؟
حتما به صفحه‌اش یه سری بزن!