چندتا زبان مختلف توی دنیا وجود داره؟
7100تا؟! نه جواب غلطه.
به اندازهی تمام آدمهای این سیارهست!
هرکسی به زبان شخصی خودش حرف میزنه و واسه همینه که سوتفاهم پیش میاد و آخرش باعث رنجش همدیگه میشیم...

Nabikkum
یعنی رویای پروانه 🦋
وبلاگ: https://nabikkum.blogix.ir
7100تا؟! نه جواب غلطه.
به اندازهی تمام آدمهای این سیارهست!
هرکسی به زبان شخصی خودش حرف میزنه و واسه همینه که سوتفاهم پیش میاد و آخرش باعث رنجش همدیگه میشیم...

همیشه دوست داشتم آبی باشم و بیش از آن میخواستم دیگران من را آبی ببینند. میخواستم به داستانهایم، نقاشی هایم، اتاقم، لباسهایم و هرچیزی که به من مربوط بود با این رنگ جان ببخشم؛ اما آنجور که باید نمیشد
من انگار به هر رنگی بودم به جز آبی، تمام تلاشم را میکردم که به این رنگ به نظربیایم لیکن من همیشه ترکیبی از هزاران رنگ بودم
اغلب اوقات سرزنده بودم؛ درست به رنگ سبز لطیفی که نشانی از بهار بود
سفید بودم؛ به رنگ ابرهای ظریف و زیبای تابستان، همانطور آزاد
هر پاییز همانند قهوه بودم؛ تیره، تلخ، تاریک و گرم
سرد و سیاه بودم درست شبیه شبی برفی در زمستان
پس کی آبی بودم؟ شاید هیچوقت. شاید تنها در رویاهایم میتوانم آبی باشم
اما شاید این همیشه آبی نبودن بهتر باشد...
رنگهای من بازتابی از روح مناند و روحم که نمیتواند همیشه یک رنگ بماند. گاهی شاد است و گاهی غمگین، اگر همیشه یک رنگ باشد که برای همیشه احساساتش را از دست میدهد؛ پس باید
همانطور که جهان و احساسات دیگران را رنگین میبینم، احساسات خودم را نیز این چنین ببینم.
همهی ما رنگارنگیم، بستگی دارد بخواهیم جهانمان را چگونه ببینیم
بخشی از روح من همیشه به این رنگ میماند، به رنگ آسمان، دریا و شاید ذرهای هم به رنگ تو. >"<

در انتهایِ هر جادهیِ تاریک، نوری از امید به انتظار نشسته...
خیلی رندوم تصمیم گرفتم یک مهمونی راه بندازم اینجا! خیلی کار لوس و بچه گونهایه خودمم میدونم... ولی خب در هر صورت!
خیلیا تنهان و سال رو تنهایی تحویل میکنن، خیلیا ناراحتن، خیلیا از جمله خودم حس عید ندارن اصلا و... به طور کلی هزاران هزار مشکل و غم و غصهی دیگه ممکنه برای هرکسی وجود داشته باشه پس میشه یه جورایی این پست رو به عنوان تزریق اندکی شادی عیدانه به وبلاگنویسان بلاگیکس بدونیم؟! اگر همکاری کنید البته 😭😭😭
این پایین حرف بزنیم باهم و خلاصه یه کوچولو هم شده خوشحال باشیم 🤷🏻♀️🎀
این یه ایده کلیه صرفا، اگه پیشنهادی دارید میتونید بدید و یه کار بزرگتری مثلا انجام بدیم
کامنت ها رو باز میذارم
خوشآمدید 🤍
او نویسندهای بود که مردم میگفتند دیوانه است.
چرا؟
چون در هر داستانش کسی میمرد...
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود، هیچ کس قدرِ ماندن را نمیفهمد.»