Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

۱۳ به 🚪

صبح امروز خیلی رویایی شروع شد. "مهمون" خیلی غیر منتظره ساعت ۸ صبح مهمون بالای سرم بود چون اومده بودن صبحونه. کاشکی حداقل یکی منو بیدار می‌کرد 😭 معذب شدم واقعا 

مامان نون خُلفا* درست کرد براشون، چون دوست دارن :) 

معمولا آدما سیزده به در چیکار می‌کنن؟ حقیقتا ما هیچوقت هیچ کاری نمی‌کنیم! الانم توی آخرین پست آقای جا مانده متوجه شدم خونه موندن نحسی میاره! نهایت تلاشی که می‌تونم بکنم اینه که برم تو حیاط بعد برگردم تو. خرافات نیست؟! سال‌های پیش که چیزی نشد، امسالم هیچی نمیشه پس.

آسمون چرا انقدر صافه؟! یدونه ابر من نمی‌بینم. هوا خوبه ولی؛ وایب بهاره 🎀

نهار چیزی خاصی می‌خورن آدما تو سیزده به در؟! 

آها، مامان کاهو گرفته بود دیروز، گفت می‌خوام کاهو سکنجبین درست کنم. این جزو روال هست پس...

خیلی خوشحالم چون شیرینی دارم الان. هوس شیرینی کرده بودم و الان هم تر هست و هم خشک. اخرشم قند می‌گیرم!

این محیط اینجا یه جوریه‌ که تو اول پستت باید یه چیزی بنویسی مردم جذب بشن بیان بخونن. که چه؟! نمی‌خوام.

یاد بیان افتادم. مثل اینکه کلا بست رفت یا به قول عده‌ای سیزده‌شو به در کرد. هعی، حیف بود 🙁

دارم دوست میشم با آدمای اینجا :) اونقدری که به نظر میاد آدم شاداب و برون‌گرایی نیستم ولی اینجا آدم شادتریم 🙃 شخصیت دیگه‌ای در من حلول کرده، شایدم درونم بوده و من سرکوبش کردم 🤷🏻‍♀️

جدیدا احساس ایگنور شدن بهم دست داده :'(

آقای خاص (سهو عزیز) منو تبدیل به یک اثر هنری کرد 🙃😊 این منم: پست آقای‌خاص *-*

دارم ۷ تا شبدرچهاربرگ جمع می‌کنم، میگن خوش‌شانسی میاره =) (این بعد خرافات نیست! جالبم واقعا)

خلاصه که سیزده‌به‌درتون مبارک 🍀 شاد و خوشحال و اینا باشید ❤


*نون خُلفا یه نون محلی مخصوص گیلانه که با کدو و آرد برنج و آرد گندم درست میشه. اگر مسافرت شمال اومدید و از کنار خیابون خریدید بدونید توش کدو نیست و به جاش رنگ و زردچوبه ریختن! البته بعضیا منصفن، صحیح سالم میدن دست مردم.*

پ.ن: چقدر پراکنده نوشتم 😂😂 تجربه جدید 🤷🏻‍♀️🙇🏻‍♀️

پ.ن۲: صدای گنجشکا هم خیلی قشنگه :) 

Vincent van Gogh

ماهی‌گیران می‌دانند دریا خطرناک است
و توفان سهمگین است
اما از دید آن‌ها این دلایل هرگز برای ماندن بر روی خشکی کافی نیستند.

نقاشی نمایی از دریا در اسخیفنینگن از وینسنت ون‌گوگ

-نقاشی نمایی از دریا در اسخیفنینگن از وینسنت ون‌گوگ.

هیچ

از چه بگویم؟ از سردرد کلافه کننده‌ای که مانند ریشه های درخت ساعت‌هاست در سرم پیچده و هرچه می‌گذرد خودش را سفت‌تر و محکم‌تر آنجا جا می‌کند؟ از آسمان ابری که وقتی نگاهش می‌کنم می‌خواهم درونش غرق شوم اما نمی‌توانم؟ از بدبختی هایی که برسرم ریخته‌اند و حال راست و ریست کردن هیچکدامشان را ندارم؟ از شکوفه‌های درخت گوجه‌سبز (آلوچه) که انقدر درگیر هیچی بودم نتوانستم ازشان عکس بگیرم؟ 
من واقعا خسته‌ام! خسته‌تر از آنکه بخواهم زندگی کنم... اینگونه زندگی کنم.
حالا هم که اینجا نشسته‌ام و بر حال زار خودم گریه می‌کنم یا شاید هم می‌خندم!

حوصله نوشتن را هم ندارم.

هزاران حرف در رابطه با سریال های جدیدی که دیدم داشتم اما هیچکس را پیدا نکردم که همراهش حرف بزنم. می‌خواستم اینجا بگویم اما... نمی‌دانم اما چه..

اکثر اوقات منتظرم؛ منتظر همه چیز و بیشتر از آن منتظر خودم. به گمانم من خودم را گم کرده‌ام! دیگران هم که اصلا مرا یادشان نیست؛ شاید هم به زور خودم را از آنها دور کردم و هنوزم ازشان انتظار دارم..
الان هم نشسته‌ام منتظر یک استامینوفن که خودش پا دربیاورد و قدم زنان وارد دهان مبارکم بشود چون تا درد مرا از پای درنیاورد انگار انگیزه‌ی کافی حتی برای حفاظت از بدن خودم را هم ندارم.

مسئله همین انگیزه بی‌صاحاب مانده است؟! شاید انگیزه در من مرده. من که همین چند وقت پیش نور امید آخر جاده را می‌دیدم پس الان چه بلایی سرم آمده؟

 چرا فریادهایم به گوش کسی نمی‌رسد؟ "کمک"

فقط می‌خواهم بگویم که بس است! همه چیز! 
من فقط می‌خواهم زندگی کنم، چرا زندگی کردن انقدر سخت است؟ 
فقط می‌خواهم خوشحال باشم...

اشک هایم را به دست سرد باد می‌سپارم تا شاید آرزوهایم را برآورده کند...


زیاد حرف‌هام حائز اهمیت نیست، خیلی رندوم هرچی توسرم بود نوشتم صرفا! 

آه...

Everything's gonna be okay

  잘 될 거예요.  (o ‵-′)ノ”(ノ﹏<。)

صفحه قبل صفحه بعد

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji