بالاخره... خونه!
دلم میخواد از حس الانم بنویسم. نمیدونم این چه حس غریبی بود که یهو از نوک انگشتام تا بالای سرم پر شد. دهنم باز مونده و فقط دارم دور و ورم رو نگاه میکنم و به این آهنگی که داره پلی میشه گوش میدم و هی حسم عجیبتر هم میشه. ساعت 19:22 و ما الان تهرانیم و در همین حین که داشتم مینوشتم از کنار ساختون های اکباتان رد شدیم. تازه رسیدیم. این آهنگی که داره پخش میشه فکرکنم برای سَتاره «صدای بارون». تازه فیلم سینمایی «روی موج عشق تنظیم کن» رو همینجا توی ماشین تموم کردم و این حسی که الان دارم ترکیبی از واقعیت و رویاست. حسیه که داره قلبم رو لمس میکنه ملودی این آهنگ... با اینکه مطمئنم تا حالا توی زندگیم بهش گوش نکردم اما به شدت حس قشنگی بهم میده. دنیا رنگ و بوی خاصی داره آسمون شب آبی تیرهست و هرچقدر به سطح افق که نگاهم رو نزدیکتر میکنم میتونم ترکیب رنگ سبز رو با سیاهی آسمون ببینم. برای مدتی انگار چیزی جز نور لامپ های خونهها و ساختمون های شهر، رنگ های مبهمی که انگار فقط خودم میبینمشون و بوی گرفته و خستهی اینجا و آهنگی که داره پخش میشه چیزی نمیبینم، نمیشنوم و حس نمیکنم. حس اشنای خونه؟ شاید نه، اینجا دیگه زیادهم برام شبیه خونه نیست؛ به خاطر همینه که انقدر راحت میخوام ولش کنم و برم یه شهر دیگه زندگی کنم. پاهام سرد سردن و لرزهای که به جونم افتاده باعث شده تموم موهای تنم سیخ بشن. از کنار کارخونه زمزم رد شدیم، همیشه از همین جا میریم و برمیگردیم. برج میلاد هنوزم برق میزنه. میگذریم... از کنار همهی آدمای اینجا، پارک همیشگی محله، نونوایی بربری که از وقتی کوچولو بودم ازش نون میخریدیم که الان بسته بود، آهنگ «عروسی» سَتار داره پلی میشه و ما بالاخره رسیدیم خونه... آقاییهای نمایشگاهدار همیشه هستن، حتی الان. بابا داره مثل همیشه دندهعقب میره تو کوچه چون اینجوری بیرون اومدن از پارکینگ راحت تره. پوف- یه نفس خیلی خیلی عمیق. دیگه کسی خونه منتظرمون نبود. نمیدونم باید خبر بازگشت پرشکوهم رو کی بدم، اصلا برای کسی مهم نیست، چرا باید مهم باشه؟ «عه برگشتید؟ به سلامتی» نهایت واکنشیه که قراره دریافت کنم.
