نامهای به رنگِ سَبزم
سلامی از طرف کسی که زمانی میگفتی به گوشههای تاریک زندگیات رنگ پاشیده،
این نامه را مینویسم به رسم گذشته و دیگر نامههایی که برایت نوشته بودم. به رسم روزگاری که من و تو ما بودیم. آن موقعها نامههایم سرشار از امید و خوشحالی بود اما آخرین نامهای که برایت نوشتم چیزی نبود جز اشکهای بیپایانم و ملامتهای بسیار. این نامه هم هرگز به دستت نخواهد رسید، درست مانند آن دیگری، اما باید بنویسم؛ باید غرغرهایم را بنویسم و حسادتهایم را ابراز کنم چون اگر بیشتر از این در قلبم بمانند پرپر میشوم.
بزرگترین سوالی که همیشه از خودم میپرسم این است که «چرا ما به چنین روزی افتادیم؟» به راستی چرا. مگر میشود آدمهایی که روزی بهترینهای دوستهای همدیگر بودند حالا باهم اینگونه باشند. نمیتوانم از هم پاشیده شدن این دوستی رویاییمان را بپذیرم. حرفهایی که چندماه پیش زده بودی را نمیتوانم فراموش کنم؛ در تمام این مدت سعی کردم مثل همان روزها باهم دوست باشیم، همانطور... بدون ذرهای تغییر. اما نمیتوانم از یاد ببرم که چه ظالمانه ظرفی را که از محبت و عشق دوستانهام پر کرده بودم و صادقانه به تو داده بودم شکاندی.
من را بگو که چندین صفحه نامه برایت آماده کردم که روز خداحافظیمان میان دستانت بگذارم و بگویم «بیا بازهم همدیگر را ببینیم» چطور خودم را آنقدر کوچک شماردم، چرا باید وقتی تو من را فراموش خواهی کرد من تو را از یاد نبرم و هر روز از شهر جدید و خانهی جدید و مدرسهی جدید برایت بنویسم. مگر تو خواهی نوشت؟ معلوم است که نه. اگر برای آخرین بار هم را در آغوش بکشیم و مثل همیشه در دو جهت مخالف خیابان قدم برداریم، میروی و درهمان افق محو خواهی شد، انگار نه انگار که منی وجود داشته است.
از این شخصیت مسخرهات متنفرم! آری متنفرم. از آن دختر جیغجیغوی عقبمانده که چیزی جز جلب توجه دیگران برایش مهم نیست متنفرم. از آن دزد کثیف متنفرم و ننگم میآید که بگویم با چنین فردی دوستم. من هیچگاه حتی 5 سال پیش هم با او دوست نبودم. شاید بگویی چقدر دورو هستم که در ظاهر او را دوست خودم مینامم؛ آری دوروئم واقعا مسخره است که نمیتوانم به فجیحترین شکل ممکن دوستیام را با او تمام کنم و تمام کارهای آزاردهنده و بچهگانه و مسخرهاش را در صورتش بکوبم و شاید حتی کتکش بزنم!
وقتی به این فکر میکنم که حتی باهم روی یک نیمکت هم نتوانستیم بنشینیم هم خندهام میگیرد و هم میخواهم از شدت ناراحتی سرت فریاد بزنم. تو او را انتخاب کردی!
دلم برای خودم میسوزد که انقدر سادهلوح بودم... باورم نمیشود میخواستم اولین نسخهی چاپی کتابم را به تو بدهم و هزار اولین دیگر که دوست داشتم باتو انجامشان بدهم.
شاید بخواهی بدانی چه چیزی باعث شد که این نامهی مسخره را الان بنویسم؟ نامهی تو. وقتی خواندمش آنقدر حرسم گرفت که حد و حدود ندارد. من باید مخاطب نامهات میبودم، من اول خواهر بزرگترت بودم، من اول دوستت بودم، من اول... رنگِ سبز تو بودم! پس... چرا آن نامه نباید برای من میبود؟ مسخرهتر این است که مخاطب نامهی او نیز تو بودی. هاه... یکی را هم نداریم برایمان نامه بنویسد! مشخص بود نامهی تولدم را با چه زحمتی نوشتی. آن تعریف و تمجیدهایی که از او کردی را هیچوقت از من نکردی.
نمیدانم چرا همیشه باید به بقیه حسودی میکردم، چرا همه برایت اولویت داشتند جز من. مسخره است! ناراحتم از اینکه تو باعث شدی بعضی کارها را شروع کنم که الان انجام دادنشان را دوست دارم.
باورم نمیشود به خاطر همچین چیزهای لوس و بچهگانه و پیش پاافتادهای اشکم درآمده است.
هیچوقت نمیبخشمت، هیچوقت؛ به خاطر دل این نوجوانی که الان آنقدر بچه و ساده بود که فقط میخواست تو به همان اندازهای دوستش داشته باشی که او دوستت داشت و همانقدر با او دوست باشی که او با تو دوست بود. دوستیها ارزش این غصههای مسخره را ندارند.
نمیتوانم خاطرات بد را فراموش کنم اما در وانمود کردن به چیزهایی که نیستم و باوری به آنها ندارم بیشتر از آن چیزی که فکر میکنی مهارت دارم؛ پس وانمود میکنم که چیزهای بد را به یاد ندارم...
مسخره است که حتی اسم مستعارم را هم تو انتخاب کردی...
دلم برای نسخهی قبلی تو تنگ شده و میشود؛ هیچگاه دلتنگ این آدم حالا نخواهم شد.
خداحافظ
از طرف یک دوست