Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

کیومرث!

هیچوقت فکر نمی‌کردم در رابطه با چنین موضوعی بنویسم! بعد از دیدن وبلاگ کیومرث عزیز یاد پدربزرگ خدابیامرزم افتادم که اسمش کیومرث بود :) روحش شاد...

 بنده‌ی خدا از سیب‌زمینی متنفر بود و فکر کنم نفرین‌هاش گرفت که سیب‌زمینی انقدر گرون شده! درواقع دعا می‌کرد ریشه سیب‌زمینی خشک بشه. البته در رابطه با خشک شدن ریشه یه چیز دیگه هم دعا می‌کرد که دعاش خیلی دیر و تقریبی داره میگیره 🤷🏻‍♀️. علاقه‌ی خاصی هم به خوردن شیرینی داشت (چون قند داشت😶) و در نتیجه به خاطر قند مجبور شد یه پاش رو قطع کنه =( خیلی طفلکی بود و فکر کنم وقتی من دوسالم بود فوت شد. اون‌طور که میگن خیلی ادم خوش‌اخلاقی نبود درواقع خیلییییی بداخلاق بود! 

خلاصه که بابا کیومرث امیدوارم حداقل اون دنیا خوش‌اخلاق باشی و زیاد بهت سخت نگذره 

و با تشکر از شما که توصیف نه چندان جالبم رو خوندید. بی‌زحمت حالا که تا اینجا اومدید، شادی روحش یه فاتحه بفرستید :) مرسی...

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji
notification
Geunyang جدیدو خوندی؟
حتما به صفحه‌اش یه سری بزن!