Nabikkum

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم 💫
somewhere in the silence of the night, a star fades.
And I, with the ink of sorrow, light it once more.
My butterflies carry endings on their wings —
endings that weep without sound.
They called her mad —
؟Why
Because in every story she wrote... someone died.
Not for shock. Not for darkness.
But because she believed:
"No one truly treasures presence until absence carves its shape in them."
She... was a writer who buried a piece of herself in every tale she told.
- Na Minji ★
جایی در سکوت شب ستاره‌ای خاموش می‌شود
و من با مرکب اندوه دوباره روشنش می‌کنم
پروانه‌هایم پایان‌هایی را بربال‌هایشان به دوش می‌کشند
پایان‌هایی که بی‌صدا اشک می‌ریزند.
او نویسنده‌ای بود که مردم می‌گفتند دیوانه است
چرا؟
چون در هر داستانش کسی می‌مُرد.
نه برای جلب توجه، نه از سرِ تلخی،
بلکه چون او باور داشت:
«تا کسی نرود هیچکس قدر ماندن را نمی‌فهمد.»
و او... نویسنده‌ای بود که تکه‌ای خودش را در هر داستانی که می‌نوشت دفن می‌کرد.
- نا-مینجی ★
HOME GEUNYANG
Latest Posts

?Can this love be translated

داستان مترجمی که حتی توانایی ترجمه عشق خودش روهم نداشت...
(صرفا ری‌اکشن ها و واکنش‌های بسیاااار صادقانه‌ام!)

چا موهی و چو هوجین، 
کل زمان سریال من در جواب سوال "میشه این عشق رو ترجمه کرد؟" فریاااااد می‌زدم که، نه!
معلومه که نه، چرا؟ چون چو هوجین یک مردکامل و فوق‌العاده بود و نحوه دوست‌داشتنش هم منحصر به فرد. 
فقط تماشای این سریال تا اپیزود 4 برام کافی بود تا سطح توقعاتم به اعماق آسمون برسه =)
وایب ملو، خاص و جذب‌کننده‌ای داشت، همه چیز بهم حس آرامش و امنیت می‌داد و برای چندین ساعت هم که شده توی دنیاشون غرق شدم؛
بی‌نقص بودن، انتخاب بازیگرشون خیلی خوب بود، نحوه فیلم‌برداری و داستانشون رو حقیقتا پسندیدم.

از همون ثانیه اول نحوه برخوردشون باهم دیگه واقعا بامزه بودヾ(^▽^*)))  یکی از تیزرهای رسمی خود نتفلیکس رو پایین گذاشتم. همون طور که اون تو می‌تونید ببینید، یا کلا از اسم سریال معلومه هوجین مترجمه و ماشالا ماشالا به هر زبونی که شما دلتون بخواد مسلطه در نتیجه یه اتفاقی توی کافه‌ای که خانومی و آقایی جفتشون بودن افتاد (حال ندارم تعریف کنم!) دختره فهمید این آقایی که کنارش نشسته کره‌ایه و حالا کلی زبون دیگه هم بلده. پس بهش گفت "تو چیی دقیقا؟ پاپاگو؟" که باید بگم papago یک برنامه مترجم زبانه که تو شرق آسیا استفاده میشه =)
بعد از اونم پاشدن رفتن لب ساحل و این خانومی یه عکسی از هوجین گرفت و پستش کرد و هوجین اینجوری بود که چرا بدون اجازه عکس منو پست کردی؟ حالا بعدا کلی هم دردسر شد که اون مرد توی عکس کیه. چون موهی درابتدا یک بازیگر ناشناس بود و هیچکس نمی‌شناختش ولی در اثر یک صانحه و یک فیلم سینمایی که بازی کرد کلی معروف شد و به یک سلبریتی بسیار معروف تبدیل شد...
بگذریم...

قضیه اون 7تا شبدرچهاربرگ هم برمی‌گرده به این سریال 🤗😌 دیدن شفق قطبی خیلی نادره مثل اینکه و موهی برای اینکه بتونه شفق رو ببینه (در واقع با مردی که دوستش داره، همون هوجین ببینه) در صدد جمع‌آوری 7تا شبدر چهاربرگ بود تا شانس باهاش یار باشه =))))))) 6تا شبدر رو خودش پیدا کرد اما چون این وسط یه جدالی بینشون شکل گرفت و قلب‌همو شکوندن انداخت‌شون دور و آرزو کرد که شفق ظاهر نشه و هوجین رو هم نفرین کرد! درهمین حین هوجین تصادف کرد اما... در جستجوی هفتمین شبدر بود =) مَرد...
 خلاصه که شانس بود یا نبود بالاخره،
باهم دیگه شفق قطبی رو دیدن :' (عکسشو بالا گذاشتم)

موهی: شفق خیلی قشنگه =)
هوجین درحالی که داشت به موهی نگاه می‌کرد: آره، قشنگه...

بعدانتظار دارن ما انتظار نداشته باشیم! همچین مردهایی رو وقتی آدم می‌بینه طبیعیه توقعاتش افزایش پیدا کنن ^^

اپیزود 6 رو که دیدم، واقعا هیچی نفهمیدم! اصولا به جزئیات داستان اهمیت نمی‌دم (با سرعت 2x معلومه هیچی نمی‌فهمم!) و این شد یک پیچش بزرگ در مغزم که "عوا اینا چرا یهو باهم اینجوری شدن؟"  که در نتیجه مجبور شدم برگردم و 1x ببینم ^^

یه آهنگی باهم گوش کردن به اسم A Konck in the Silence ♪(´▽`) 
+و من فلک‌زده چون این آهنگ توی سایت های ایرانی پیدا نمیشه و ندارمش نمی‌تونم فعلا بذارمش براتون...
*عکس طفلکی و خوشحالشون درحال شنیدن آهنگ*

توی همون اپیزود؛ برای فیلم‌برداری یه جایی رفتن و اسم اون دریاچه‌ای که اونجا بود رو گذاشتن آبشار ヾ(•ω•`)o
و درست همونجا سکانسی که به شدت ساعت 2بامداد توی بالشم به‌خاطرش جیغ زدم!!! (سانسور باید بکنم فکر کنم)
(*  ̄ε)(3 ̄ *) اِهِم! قطعا از ایموجی متوجه شدید. و قیافه هوجین بنده‌خدا رو مشاهده می‌کنید 😂🤏🏼
(خانومی یهویی پیش قدم شد و ایشون اینجوری بود که: شــــوک شــــدم!)

بعداز این اتفاقی که افتاد، موهی کاری که کردو گردن نگرفت و آقایی رو به حال خودش ول کرد
جفتشون اون حالت "با پا پس می‌زنه با دست پیش می‌کشه" رو تا آخرای سریال حفظ کردن (چه حرصی خوردم من!)
و درست توی همون قسمت دیالوگ "بهتره همینجا تمومش کنیم" از دهن هوجین اومد بیرون و من بسیار ناامید گشتم...
بگذریم که این وسطا چه اتفاق هایی افتاد و چجوری بهم برگشتن دوباره و چه شد =)
اینم بگم با اینکه هوجین مترجم بود اما واقعا توی ترجمه عشق داغون بود! چه بدبختی کشید تا بالاخره تونست زبان عشق خودش رو با زبان عشق موهی تطبیق بده و درست شد رابطه‌شون (^∀^●)ノシ

اینجا هم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و واقعا با هوجین موافق بودم:

گذشت و اپیزود 10 نقطه عطف ماجرا بود که کلی گریه کردم (الکی الکی، پیشت-) 
چون بسیااااااار دلم برای هوجین می‌سوخت( آخه فرض کن یه مرد دیگه به دختر موردعلاقه‌ات اعتراف کنه بعد چون تو مترجمی باید اعتراف اونو برای زنی که دوستش داری ترجمه کنی! و هوجین بعد از اون لحظه داشت گریه می‌کرد و کلی ناراحت شدم براش)
خلاصه تو همون اپیزود ده ماجرا حل و فصل شد و اینا راست و پوست کنده حرفاشونو بهم زدنو (یه سکانس (*  ̄3)(ε ̄ *) دیگه هم آخر این اپیزود بود که درواقع هوجین اونجا بالاخره جون داد و سرانجام اعتراف کرد!) و جالب اینجا بود که هوجین گفت "ما قراره درهرصورت باهم بهم بزنیم" که خانومی استرس و ترس‌هاشو برای رابطه بذاره کنار و بی‌دغدغه جدایی باهم باشن... 
اون وسط مستا توی قسمت نمی‌دونم چند اینا کات کردن باهم و درنهایت تو قسمت 12 بهم برگشتن و زندگی شاد و خوش و خرمی (تا مدت نامعلوم، چون ثبات ندارن به نظرم!) باهم دارن خلاصه
ولی دیگه تو قسمت آخر هوجین اینجوری بود که:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زجر هجری کشیده‌ام که مپرس..

هم عجیب بودن هم جالب. به نظرم کاملا ارزش دیدن داشت من حتی توی این مدتی کوتاهی که دیدمش دو دور ریواچشم کردم ^^
سلیقه‌تون بود ببینید.. =))))))))))))))))

به خاطر اون کافه‌ای که می‌رفتن یه سر ایتالیا باید برم حتما...

0:00 / 0:00

*انصافا چه صدا و لبخند گیرایی داره این مرد 😭*


راستی، یادم نیست توی اپیزود چند (شاید پنج) دختره داشت از چال گونه‌ی بازیگر نقش سوم تعریف و می‌کرد و اینکه چقدر قشنگه و فلان و هوجین از شدت حسودی که اون لحظه داشت، هی داشت چال گونه راستشو می‌کرد تو چشم خانومی و انقدر دستگیره درو محکم تکون می‌داد (در قفل شده بود و داشت سعی می‌کرد بازش کنه) نزدیک بود درو از جا بکنه 🤣🤣
کلا حسودی‌هاش جالب بودن 
پ.ن: اینکه مردهای داخل سریال‌ها همیشه شاهکارن و اینجورحرف‌ها کاملا منطقیه، اما من به شخصه دوست دارم باورکنم همچین آدم‌هایی وجود دارن =))
پ.ن2: انقدر چرت و پرت گفتم ولی بازم کلییییی جزئیاتشون از دستم در رفت.
بالاخره 12 قسمت سریاله و من سرهر سکانس کلی گریه کردم و بعضی جاهام خندیدم و... همه‌شون توی این پست جا نمیشن.
الان هیچی راجب مادر آقایی و زندگی سخت و دردناکش نگفتم، اون غمی که به خاطر عشق خانومی داشت رو نگفتم.. اصلا راجب کاپل دوم هیچی نگفتم با اینکه خیلی ناز بودن و دوستشون داشتم. از بازیگر نقش سوم که یه ادم ژاپنی فلک‌زده با عشق یک طرفه بود هم هیچی نگفتم و غیره...
پ.ن3: معمولا تو نوت لپ‌تاپم کلی نوشته های یهویی و رندوم راجب سریالا دارم که همون لحظه که دارم می‌بینم یا شب قبل از خواب می‌نویسم. این بار اینجا یه گوشه ای از اون ری‌اکشن‌ها رو اینجا نوشتم =) ممکنه زیاد با استقبال مواجه نشه ولی خب!...
پ.ن4: اصلا این مرد واقعا جزئیات رفتاری خیلی زیاد داشت و من توی یکی از نوت‌هام اینگونه نوشته بودم که:
آشپز که هست، مهربونم که هست، کتاب‌خونم که هست، مراقب هم که هست. چی کم داره این مرد؟ 
هرچه خوبان همه دارند تو یک جا داری 
یدونه صفت خوب نیست که توی این مرد نباشه
موهای دختر موردعلاقه‌شو خشک نمی‌کنه که می‌کنه، غذای گرم براش درست نمی‌کنه که می‌کنه، مراقبت ازش نمی‌کنه که می‌کنه
وفادار، مرد زندگی
اصلا به‌به! توقعاتم میلیون ها لول بالا رفت. من باهیچ مردی نمی‌تونم ازدواج کنم چون چو هوجین نیست ؛) (حالا دیگه بقیه نوت هم سانسور می‌کنم یکم، زیاد مهم نیست. داشتم از کمالات هوجین تعریف می‌کردم کلا 😂)
پ.ن5: تنها نقدم بهشون وجود دو رامی بود که خیلی به نظرم غیرمنطقی و دور از واقعیت می‌اومد. البته اگر خانومی دوقطبی بوده باشه اون مشکل هم تو ذهنم حل میشه!!!
پ.ن6: شرمنده اگر سرتون رو درد آوردم 🤍

عمر آشنایی

مهــستی

Download Na-Minji
notification
Geunyang جدیدو خوندی؟
حتما به صفحه‌اش یه سری بزن!