هیچ
از چه بگویم؟ از سردرد کلافه کنندهای که مانند ریشه های درخت ساعتهاست در سرم پیچده و هرچه میگذرد خودش را سفتتر و محکمتر آنجا جا میکند؟ از آسمان ابری که وقتی نگاهش میکنم میخواهم درونش غرق شوم اما نمیتوانم؟ از بدبختی هایی که برسرم ریختهاند و حال راست و ریست کردن هیچکدامشان را ندارم؟ از شکوفههای درخت گوجهسبز (آلوچه) که انقدر درگیر هیچی بودم نتوانستم ازشان عکس بگیرم؟
من واقعا خستهام! خستهتر از آنکه بخواهم زندگی کنم... اینگونه زندگی کنم.
حالا هم که اینجا نشستهام و بر حال زار خودم گریه میکنم یا شاید هم میخندم!
حوصله نوشتن را هم ندارم.
هزاران حرف در رابطه با سریال های جدیدی که دیدم داشتم اما هیچکس را پیدا نکردم که همراهش حرف بزنم. میخواستم اینجا بگویم اما... نمیدانم اما چه..
اکثر اوقات منتظرم؛ منتظر همه چیز و بیشتر از آن منتظر خودم. به گمانم من خودم را گم کردهام! دیگران هم که اصلا مرا یادشان نیست؛ شاید هم به زور خودم را از آنها دور کردم و هنوزم ازشان انتظار دارم..
الان هم نشستهام منتظر یک استامینوفن که خودش پا دربیاورد و قدم زنان وارد دهان مبارکم بشود چون تا درد مرا از پای درنیاورد انگار انگیزهی کافی حتی برای حفاظت از بدن خودم را هم ندارم.
مسئله همین انگیزه بیصاحاب مانده است؟! شاید انگیزه در من مرده. من که همین چند وقت پیش نور امید آخر جاده را میدیدم پس الان چه بلایی سرم آمده؟
چرا فریادهایم به گوش کسی نمیرسد؟ "کمک"
فقط میخواهم بگویم که بس است! همه چیز!
من فقط میخواهم زندگی کنم، چرا زندگی کردن انقدر سخت است؟
فقط میخواهم خوشحال باشم...
اشک هایم را به دست سرد باد میسپارم تا شاید آرزوهایم را برآورده کند...
زیاد حرفهام حائز اهمیت نیست، خیلی رندوم هرچی توسرم بود نوشتم صرفا!







