سکوت میان هیاهو
این عنوانی است که برای انشایی که نوشته بودم انتخاب کردم. آن روزها آنقدر حالم بد بود و آنقدر گریه میکردم که حد نداشت. خیابان ها مملو از هیچ بود و آسمان هستیام به گونهای که گویا اقیانوس را با ابرها درآمیخته بودند. تیره، عمیق و طوفانی. با خودم میگفتم «آسمان هم میداند که حالم چنین دگرگون است پس کاش تو نیز بدانی...» اما نمیدانست! احدی از این غمی که در وجودم رخنه کرده بود خبر نداشت. روزی رسید که مادرم حالم را جویا شد و آنقدر در آغوشش گریستم که احساس کردم وجودم به پایان رسیده. روزها میگذشت و من زنده بودم اما زندگی نمیکردم. مادرم میگفت باید مشکلم را با خودش درمیان بگذارم اما من حتی توان به زبان آوردن ناراحتیام را نداشتم.
پس این انشا را نوشتم که جلوی رویش بخوانم تا بلکه بفهمد چقدر حالم آشفته است. حال اینکه بازهم نفهمید بماند... وقتی روبروی همهی کلاس شروع به خواندن کردم از همان ابتدا بغضم شکست و تا کلمهی آخر را با گریه خواندم. دبیر ادبیاتمان مرا در آغوش کشید؛ همه متعجب شده بودند که یعنی چه چیزی انقدر من را اندوهگین کرده؟ واقعا چه چیزی... حالا که فکرمیکنم هیچ چیز ارزش این غصه خوردن را نداشت...
من اینک در قلب آن هیاهو ایستادهام. جایی که جمعیت چون رودخانهای پرتلاطم میجوشد و میخروشد. صدا ها درهم میآمیزند؛ زمزمه ها، خنده ها، گام های شتابزده. اما چقدر غریب است از ازدحام، اینها نه تنها مرا از تنهایی نجات نمیدهند بلکه غلظت عزلت درونم را چندین برابر میکنند. انگار که میان صحنهی نمایشی پرنور ایستادهام و ناگهان صدایی از قلبم فریاد میزند:«تو در اینجا تنها یک روح شفاف و نادیدنی هستی.»
گوشه ای نشستهام تا بلکه کسی سراغی از من بگیرد؛ آه... گویا کنج بدی را درنظر گرفتهام... مدتهاست که هیچ آشنایی از آن عبور نمیکند. اینجا، همه میبینند اما هیچکس من را نمینگرد. لبخند میزنم، سخن میگویم، میکوشم که بخشی از این پازل باشم اما میدانید... من آن تکهی گمشده ای هستم که روزی آنجا بودم، لیک دیگر کسی نمیداند که نیستم، پازل آنقدر بزرگ است که نبودم را حس نمیکنند. آنها از کنارم میگذرند بیآنکه ذرهای از غم نهان درچشمانم را درک کنند؛ راست است که میگویند اگر نگویی چه در دلت میگذرد هیچکس نخواهد فهمید. اما من بازهم میکوشم که هیچ نگویم و آنان خود مرا دریابند. ایکاش بدون آنکه کلامی بگویم مرا میشنیدند. خود مرا مییافتند و از این منجلاب بیرون میکشیدند.
و در اوج این سکوت پرهیاهو ذهن من درجستجوی خود گمگشته است. سعی میکنم که در این چهره های هرچند آشنا اما بیگانه، ردی از یک آشنای دیرین پیدا کنم. شاید... شبیه به کسی که روزی شادی را تعریف میکرد.
این انزوا از فراق خودم با جهان برمیخیزد. کاش میشد که این قفل سرد که بر زبان و قلبم سنگینی میکند بشکند. از این زندان شیشهای که دور تا دور خودم ساختهام رها شوم. آخر آن من پنهان و بینقابی که در عمق وجودم است، تنها و منتظر ایستاده است، کاش کسی بیاید و پیدایش کند...